تبليغاتX
دست نوشته ها ی من

دست نوشته ها ی من

پروردرگار همه چیز به من بخشیده

   پرودگار همه چيز به من بخشيده

مي تواني در آسمان صاف و آبي آنرا ببيني

 

مي تواني در چشمان يك زن آن را ببيني

مي تواني در صداي فرزندت آنرا بشنوي

 

مي تواني درصداي معشوقت آن را بشنوي

مي تواني در دانه هاي شن آن را لمس كني

 

بگيري

و كف  دستانت نگهش داري

 

هر روز در اطرافت  آنرا حس كن

و گوش فرا دار به آنچه كه مي گويم

 

پروردگار هر چيزي را كه خواسته ام به من بخشيده است

بيا

 همه را به تو خواهم بخشيد

 

پروردگار هر چيزي را كه خواسته ام به من بخشيده است

 بيا

همه را به تو خواهم بخشيد

 

در خورشيد نيمه شب ديدمش

در نبردي كه پيروز شدم حسش كردم

 

در بادهاي تند طوفاني مي شنومش

در طلوع سرد خورشيد مي بينمش

در چهره پدرم مي بينمش

 

و در عشقي كه تو به من مي بخشي ،احساسش مي  كنم

 

پروردگار هر چيزي را كه خواسته ام به من بخشيده است

بيا

 همه را به تو خواهم بخشيد

 

پروردگار هر چيزي را كه خواسته ام به من بخشيده است

 بيا

همه را به تو خواهم بخشيد

 

پروردگار هر چيزي را كه خواسته ام به من بخشيده است

 

باز هم هست ، باز هم هست

 

هنوز چشم انتظارم

 

 همه را به تو خواهم بخشيد

 

تو  مي گويي : ديوانه ،

تنها از  ذهنت چنين چيزهايي مي گذرد
+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم بهمن 1389ساعت 0:36  توسط منا  | 

همیشه اینگونه بوده است!

هميشه اين گونه بوده است کسي را که خيلي دوست داري زود از دست مي دهي پيش از آ نکه خوب نگاهش کني

مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود .

فکر مي کردي مي تواني تا آخرين روزي که زمين به دور خود مي چرخد و خورشيد از پشت کوه ها سرک مي کشد در کنارش باشي.

هنوز بعضي از حرف هايت را به او نگفته بودي ؛ هنوز همه ي لبخند هاي خود را به او نشان نداده بودي .

هميشه اين گونه بوده است کسي که از ديدن اش سير نشده اي ؛

زود از دنياي تو مي رود وقتي به به خودت مي آيي که حتي ردي از او در خيابان نيست .

فکر مي کردي که مي تواني با او به همه ي باغها سر بزني و خرده هاي نان را به مرغابي هاي تنها بدهي .

هنوز روزهاي زيادي را بايد با او به تماشاي موجها مي رفتي .

هنوز ساعت هاي صميمانه اي بايد با او اشک مي ريختي

هميشه اين گونه بوده است وقتي دور و برت پر است از نيلوفر هاي پرپر خواب هاي بي رويا و آينه هاي بي قاب ؛

وقتي از هر روزي بيشتر به او نياز داري ناباورانه او را در کنارت نمي بيني .

فکر مي کردي دست در دست او خنده کنان به آن سوي نرده هاي آسمان خواهي رفت و دامنت را از بوسه و نور پر خواهي کرد .

هنوز پيراهن خوشبختي را کاملا بر تن نکرده بودي هنوز ترانه هاي عاشقي را تا آخر با او نخوانده بودي .

هميشه اين گونه بوده است . او که مي رود او که براي هميشه مي رود آنقدر تنها مي شوي که نام روزها را فراموش مي کني ؛

از عقربه هاي ساعت مي گريزي و هيچ فرشته اي به خوابت نمي آيد.

احساس مي کني به دره اي تهي از باران و درخت سقوط کرده اي؛

احساس مي کني کلمات لال شده اند ؛

پل ها فرو ريخته اند ؛

کفش ها پاره شده اند دستها يخ کرده اند و پروانه ها سوخته اند .

راستي؛

اگر هنوز او نرفته است اگر هنوز باد همه ي شمعهايت را خاموش نکرده است ؛ اگر هنوز مي تواني برايش يک استکان چاي بريزي

 و غزلي از حافظ بخواني ؛ قدر تک تک نفسهايش را بدان و فرشته اي که مي خواهد او را از زمين به آسمان ببرد ؛ بگو تو را به

صداي گنجشک ها و بوي خوش آرزوها سوگند مي دهم ؛ او را از من مگير !!!
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 19:27  توسط منا  | 

خدا و دیگر هیچ...

 

آموختی به من که در جریان زندگی گاه فقط باید رها بود.گاهی باید غیر قابل تغییرها را پذیرفت و حتی مهر بی انتهای خدا را برایشان سپاسگذار بود. بسیاری از اوقات اتفاقات آنگونه که ما می خواهیم نیستند اما درسها و آموختنی های زندگی در تمام لحظه های آن جاری است.آموختی به من که هرگز برای خواستن آنچه دلم می خواهد با تعصب به خدا اصرار نکنم چون بر آنچه پشت هر واقعه پنهان است واقف نیستم و اطمینان به مهر بی حد خداوند را مثل واقیتی جاویدان در قلبم نشاندی .

در سختی و دشواری تحمل نا خواستنی های نا خوانده به من آموختی که مصائب را میانبری است که مرا به خدا نزدیکتر می کند پس همواره به همه ی سختی اش می ارزد و دوست داشتنی است چرا که مرا به جاودانه ترین نیروی پر مهر کائنات وصل می کند.

دریافتم سختیها لازمه تجارب ارزشمندند.

آموختی به من که برای عبور از کوتاهی پله قبلی باید سختی صعود را تحمل کنم و شوق بزرگتر شدن را بیش از قناعت به کوچک ماندن دوست بدارم.

روزهای سختی بود زیرا آنچه که از آن می نویسم یک شبه نیاموختم.

بی تابی ها بی قراری هایم را اشکها و رازو نیازهایم را و ابهام و آشفتگی هایم را ...چه روزهایی بود غرق امید بودم و نمی دانستم چه پیش میآید ابهام بود و دلواپسی از دست دادن رویای شیرین

فکر می کردم رسیدن به آرزویم رسیدن به همه چیز است حساب دو دوتای من همیشه 4 تا می شد!

اما امروز خوب میدانم چشمهایم برای دیدن بزرگی های دنیا چه کوچک بود!

آن روزها گذشت هر چند به کندی این روزها نیز می گذرد و چه شاکرم که در بی قراری آن روزها  یک چیز را هرگز گم نکردم این که در کنار هر دعا این را نیز از خدا بخواهم که آرزوهایی از آرزوهایم را بر آورد که صلاحم در بر آورده شدشان باشدهر چند بر من و شکیباییم سخت بگذرد.

آرزوی آن روزهایم بر باد رفت آرزویی که بی صبرانه مشتاق رسیدنش بودم و هنوز هم هستم.

اما سعادت نرسیدن به آن آرزو مدیون این بر باد رفتن است.

به او اعتقاد دارم بیش از هر کس و هر چیز دیگری.

و این گونه اعتقاد را تو به من آموختی

آموختی به من که خداوند بندگانش را بیش از آنچه فکر کنم دوست دارد و هر وقت به او اعتماد کنم بی قراریهایم به شکیبایی می ارزد.

مصلحتی که در پشتیبانی خدا نهفته گاه با صبر و انتظار هویدا می شود و گاه برای همیشه از نظر پوشیده است.

اما به طور مسلم در دل آنچه خدا می خواهد همواره مصلحتی نهفته است.

در این هنگام  در خلوت دو نفره مان بر باد رفته هایم را شکر می گویم هر چند هرگز آسان نیست

اما امروز می دانم وقتی رسیدن به آرزویی را بعد از خواستن از خدا از دست میدهم شاید به این دلیل است که یا رویایم کوچکتر از استحقاق من است پس باید صبور باشم و رویایی بهتر برگزینم و یا باید از آنچه پشت این رویای نارسیده می تواند به ضررم باشد بترسم وبر حذر باشم.

آموختی به من وقتی رها هستم چه با شکوه است و کسی همواره با من است که بسیار تواناتر از من قادر به گشودن گره های کور است تو نیستی دوست من اما بی آنکه بدانی درسهایی به من آموختی که سالهاست با من است و من صمیمانه به خاطر تک تک درسها از تو سپاسگذارم.

 در نهایت یک دعا :

آرزو می کنم که خدا از تو بگیرد هر آنچه خدا را از تو می گیرد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم اسفند 1388ساعت 2:9  توسط منا  | 

محکومیم

 

روزها مي آيند و مي رونداما کجاست؟ آن خورشيدي كه روزي بر ما غروب نكند روزگار غريبي است ما مي مانيم و همه از پي هم مي روند

تنها غبار راهشان بر چهره ماه می ماند ما به درد بي سرانجامي محكوميم

 مي گويند تا شقايق هست زندگي بايد كرد اما اگر شقايق نبود چه بايد كرد؟ به درد بي اشتياقي محکومیم

عشق واژه ي گنگي است براي ما

مجنون كيست؟ ليلي كيست؟ اصلا" دوست داشتن براي چيست؟ ما به درد دلدادگي محكوميم ياييم يك رنگ باشيم هم چون آبي دريا لا اقل براي هم يك رنگ زيباست

 حتي دنياي يك رنگ زيباست چرا كه زيبايي را دوست داريم چشمها را نبايد شست نگاهها را بايد ديد و فهميد نگاهمان گواه درون ماست

بياييد ظاهرمان را همرنگ درونمان كنيم تا شايد ديگر كسي به رنگ زيبايي ظاهرمانظاهرمان بي خبر از درونمان به ما دل نبندد!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 1:14  توسط منا  | 

ای ماه

 

ای ماه تو از این دل غم بار چه می دانی؟
یا از من و این دیده خونبار چه می دانی؟
تو رسم جفا پیشه نمودی و گذشتی
از حال من خسته و بیمار چه می دانی؟
در عین وفاداری من عهد شکستی
از عهد و وفا یار جفاکار چه می دانی؟
شب تا به سحر نالم و یکدم نشنیدی
از ناله این عاشق افکار چه می دانی؟
از جور و جفا بگذر و زین پیشه حذر کن
غافل مشو از گردش پرگار چه می دانی؟
دلتنگ چنان غنچه پاییزی ام ای گل
ای غنچه دهان حال من زار چه می دانی؟
بگذشت جوانی و گل عمر هدر رفت
پژمردگی این گل گلزار چه دانی؟
مشتاق شدم تا که ببینم رخ ماهت
ای پرده نشین حرمت دلدار چه دانی؟!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 14:42  توسط منا  | 

CD SHOP

 

 

A Boy  like a girl working in a cd shop,very much But he did not  told  about  his love

Every day he was going to the cd shop & buying a cd just for talking to her.After a month he died

When the girl went to his house & asked about him,boy’s mom said that he died,& then mother took the girl to boy’s room,she saw all the cds undepented the girl cried & cried & finally died

You know why she cried

Because she had kept her own love letters inside the cd packs

She  also loved him moral of story : if you love some one ,say to him/her directly.don’t wait for the destiny to play the role

پسری دختری را که کارمند فروشگاه سی دی بود دوست داشت ولی درباره عشقش چیزی نمی گفت هر روز به فروشگاه سی دی می رفت و یک سی دی می خرید تا به آن بهانه با دخترک صحبت کند بعد  از یک ماه پسرک فوت کرد وقتی دخترک به خانه اش رفت و سراغش را گرفت مادر پسرک گفت که او مرده است و سپس دخترک را به اتاق پسرش برد آن دختر تمام سی دی ها را باز نشده یافت و شروع به گریه و زاری کرد گریه کرد و گریه کرد و سرانجام مرد.

میدونی چرا؟

نامه ی عاشقانه اش را داخل بسته های سی دی انداخته بود دخترک نیز عاشق پسرک بود .

نتیجه اخلاقی:

اگر کسی را عاشقانه دوست داری مستقیما" به او بگو نگذار سرنوشت سر رشته را در دست بگیرد.

+ نوشته شده در  شنبه یکم اسفند 1388ساعت 9:46  توسط منا  | 

"نیمه شب"

 

نيمه شب است و خواب بر بيداري مغلوب  و دوباره ياد تو بر همه افكارم غلبه گشته فكر تو كه  هميشه با آمدن اشك به همراه دارد

 عزيزترينم تا سرحد يك انفجار نابهنگام ناراحتم نمي دانم تا روز ديدارت بايد چندين بهار را سپري كنم مي دانم كه سرنوشت ما آن گونه كه مي خواهيم نيست

 و اين چيزها را خوب احساس كردم  شيون مداوم شبانه ي من بالاخره آنچه را كه مي خواهم به من مي دهد 

احساس مي كنم آسمانها هم مي خواهد  در اندوهم با من شريك باشد

 او هم ابرهاي سياهش را براي ياريم در دل خود گسترانيده ابرها مي خواهند با من گريه شوند آسمان مي گريد و بادها شيون كنان فرياد مي كشند

 همه مي خوابند و من بيدار تا صبح در انديشه و تفكر.

 اي آسمان اشك بريز گويي آنها هم با عظمت غم و اندوه قلبم را درك كرده اند و اين گناه من نيست گناه تو هم نيست

 در چنين روزهايي نمي توانم با اين كلمات اندكي از غم و اندوهم را كم كنم

 و فقط مي توانم بگويم و به اميد روزي كه نزديكي دلها و دستها و ديده ها فكر نامه را از سرمان بيرون كنيم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم بهمن 1388ساعت 0:0  توسط منا  | 

چقدر سخته

چقدر سخته وقتي تو زندان عاشقي گرفتار بشي و ازت بپرسند جرمت چيه؟بگي عشق
چقدر سخته وقتي كادوي تولدت برات خيلي عزيزه بي وفايي باشه.
چقدر سخته وقتي كسي دلت رو اسير كرده جواب نگاه هاي عاشقانه ات را نده
چقدر سخته منتظر كسي باشي كه هيچ وقت فكر آمدنت نيست
چقدر سخته مهمان عزيزي باشي كه فانوس خانه اش روشن نيست
چقدر سخته وقتي عاشق كسي باشي كه از عشق هيچي نمي دونه
چقدر سخته تو چشمهاي كسي كه تمام عشقت را ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داد
 زل بزني و به جاي اين كه لبريز از كينه ونفرت باشي حس كني هنوز هم دوستش داري
چقدر سخته دلت بخواد سرت را باز به ديواري تكيه بزني كه يك بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده
چقدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني اما وقتي ديديش هيچي جز سلام نتوني بگي
چقدر سخته كه نفهمه چقدر دوستش داري
چقدر سخته گل آرزوهات رو تو باغ كسي ببيني و هزار بار تو خودت بشكني و بگي گل من باغچه نو مبارك
چقدر سخته دست نوشته هايت را نخوانده خاك كنند و اسمت را از خاطره ها پاك كنند
ولي سخت تر از همه اين است كه تو جاده هاي عاشقي به تابلوي عبور ممنوع بخوري
 همون تابلويي كه هزارا ن بار قلب هزاران عاشق رو پشت خودش نگه داشته

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم بهمن 1388ساعت 17:2  توسط منا  | 

اگر روزی آسمان دلت ابری شد :

گر يه روز آسمان دلت ابري شد و از دست زمونه و آدمهاش خسته شدي
حتي نفس كشيدن هم برات تكراري شد يا شايد اگر روزگار نقاش خاطره هاي بد شد قلبت شكست و اشكت را جاري كرد
اگر ميون اين همه فكر و خيال ياد من افتادي ياد نوشته هاي ساده من دلم مي خواد غصه اي به غصه هات اضافه نكنم
دلم نمي خواد براي چشمه چشمهات آب حيات نباشم شاعر غزلهاي پاره پاره و قافيه هاي دلشكسته نباشم اگر يك روز دلت گرفت از ته دل بگو خدايا!
صدابزن خدايي رو كه سختي و غم را براي هيچ سينه اي نمي خواد اگر امتحانت مي كنه يعني دلش مي خواد بزرگ وبزرگتر بشي
 نزديك و نزديكتر گفت و گو كن با تنها كسي كه ميتوني بهش بگي خداي من و بشنو صدايي كه مي گه بله بنده ي من اگر صدايش رو شنيدي
بعد از همه درد و دل كردن آروم شدن ها بعد از اينكه گل خنده به روي صورتت برگشت
 يه خواهش كوچك اگر قبول كني براي من هم دعا كن شايد براي آرزوهاي خوب كردن
و دعاهاي خير كردن براي پرواز توي قلب آشمون ها عروج تا عرش خدا فرصت خيلي كوتاه است

اگر يه روزي آسمون دلت ابري شد براي من هم دعا كن
+ نوشته شده در  جمعه دوم بهمن 1388ساعت 16:29  توسط منا  | 

درباره خودم


    

  به نام يگانه خالق بي همتا كه هر چه دارم از اوست
.مي گويند متولد ساعت 4 صبح 30 ام دي ماه سال 1367 عاشق گل سرخ و رنگ سرخ و هر چيز سرخ است
.شيفته ي راه رفتن زير باران است البته بدون چتر و شبها بيخواب است و روزها بي تاب
هوايش پر از تنفس موسيقي و آهنگ است و محكوم است به زنده ماندن و زندگي
 دلباخته  غروب دريا و طلوع روياست  
شمال نقطه ي دلش مال كسي است كه هميشه دوستش داشته و دارد و خواهد داشت و فقط يك آرزو دارد تو اين دنياي بزرگ اما
.كوچك آن هم هنوز مثل تمشكهايي كه پشت چشم برگهاي تيغ دار بوته پنهان شده و دور از نور مانده كال است 
 سبدي دارد پر از خالي و پنجرهاي كه رو به خانه هيچ كسي باز نمي شود لقبش مجنون است  البته با اجازه ي خودش لقبش منا است
كه در زبان ايراني آن را به مانند آرزو معني مي كنند سرنوشتي دارد پر از خطوط سرگردان و مبهم و فقط براي كسي است روزي قرار است بيايد براي هميشه بماند
:و حالا دلش براي او مي تپد  هر وقت به آرزوهات رسيدي برايش دعا كن اين حرف هميشگي اوست با تمام حكايتها و شكايتها تنها يك حرف براي گفتن دارد و آن اين است:

هر وقت آسمان دلت ابری شد برای من هم دعا کن

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 4:0  توسط منا  |